X
تبلیغات
مادرانه
اينجا دلنوشته هاي من است از جنس مادرانه...
به نام خداي مهربونيها

ساراي گلم ..عسل بانو...امروز 26 مرداد سال 92 هستش...

من مشغول كار و بار و زندگي و تو ..و خودم و ...شدم و اومدنم به نت و وبلاگ نويسي كمرنگ تر و كمرنگ تر شد...

نه اينكه نخوام واقعا وقتم پر بود

امروز اما تصميم گرفتم شده در حد چند خط بيام و از مهربونيات و شيرين زبونيات...جيگريات بنويسم مامان جان

تو الان دقيقن نزديك به يه سال و 9 ماه رو پر كردي ماشالله ماشالله

اينقدر شيرين شدي كه دوست دارم بخورمت مث عسل

آخر اين هفته رفته بوديم شمال

اونجا كلي بازي و شادي و بريز و به پاچ كردي

الان ماماني تو اين حرفا رو ميزني

مامان داااااااااان: مامان جان

بابا داااااااااااان: بابا جان

دالي: دايي

دداتدم: فدات شم

دودو: دكتر

نيقام: نميخوام

نمنون: ممنون

پورن: عمو پورنگ (مجري برنامه كودك)

با: آب

تا: تاب


صداي همه حيووناي اهلي  رو در مياري

عكس بيشتر حيووناي اهلي و وحشي رو هم ببيني ميتوني بگب كدو مثلن شيره كدوم تمساحه..كدوم پليكانه كدوم حلزونه و ...

جديدنا خودت دوست داري با قاشقت غذا بخوري

اما تا قاشق برسه به دهنت همش خالي شده...

ماكارونيو خيلي قشنگ ميخوري

سيب زميني سرخ كرده هم دوست داري

ميدوني سوپر ماركتا يه خوراكي به اسم چيپس دارن كه تو بهش ميگي دي كه من ميفهمم منظورت چيپسه و عاشق عكس ميموني هستي كه رو چيپسا هست...

صبا از شنبه تا چهارشنبه تا ساعت 2 خونه مادر جوني

بعدشم كه من از اداره با تمام سرعت و عشق ميام خونه كه بغلت كنمو  ببوسمتو ...قلبت بخوره به قلبم و ري استارت بشم دوباره 

من خيلي دوستت دارم خوشگلم

راستي ميبينم نه تنها رو وسايل خودت حساس شدي..بلكه رو وسايل منم تعصب داري كسي برشون نداره..شمال كه بوديم سپيده دختر دايي اكبر دمپايي مامانو پوشيد..تو اينقد گريه كردي كه مجبور شد درش بياره...اصلا نميدوني چه وضعيتي شده بود....


عزيزم دوستت دارم

سالگرد ازدواج من و بابايي نزديكه 27 مرداد

به بابايي و تو اين روز رو تبريك ميگم...اين شعر هم تقديم هردوتاتون


مهـــــــم نیست که هوا گــــرم باشد یا ســـرد ...

من بهانه می گیرم
و تـــــــــو
دهانم را با بــــــــــوسه ببند.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 11:19  توسط مامان كوچولو | 
به نام نامي خداي يكتا

 

عزيز دلم جگر گوشه مامان..حبه نباتم..سارا جان

بايد مامانو ببخشي كه تو اين مدت يعني حدود شش يا هفت ماه نشد بيام و برات بنويسم...اما حقيقتاً نميشد بيام...اينقدر منو فول تايم درگير خودت كردي كه جز تو و با تو بودن به هيچ چيز نميشد فكر كنم...من تازه ميفهمم چرا عشق مادر به فرزند لالاترين عشقهاست...سارا جون با تمام وجود دوستت دارم مامان

خوب بريم و درباره خاطرات اين شش ماه با هم حرف بزنيم دخملم...تو الان خونه مامان زهرايي..دل من پيش توست اما..اينجا..تنها...

۲۸ آّبان هزارو سيصدونود

شب قبل از تولدت سراسر ترس و دلهره بودم..ترس از عمل..ترس از فرداهاي نيامده...سلامتي تو و هزار چيز ديگه..اما هيچ چيز از خودم بروز نميدادم مامان جون..چون برعكس من بابا ابولفضلت خيلي خوشحال بود و فقط و فقط به اينكه تو رو تو بغلش ميگيره فكر ميكرد..اما من دلتنگ روزهايي ميشدم كه تو توي دل من بودي و خيلي به هم و به خدا نزديك بوديم..همه جا با هم بوديم ...

از بابا علي اكبر(پدر بابا ابوالفضلت) يه پارچه سبز كه به ضريح مطهر امام حسين و حضرت ابوالفضل (ع) متبرك شده بود گرفته بودم..خوابم نميبرد..اون پارچه سبز رو بستم مچ دستم و آروم شدم( اين اولين باري بود كه تو عمرم پارچه سبز به دستم ميبستم)..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 11:52  توسط مامان كوچولو | 


 

سلام به روي ماه دختر نازم سارا

 

سارا جان ..اين مدت خيلي سرم شلوغ بود و كمتر تونستم بيام اينترنت و برات بنويسم

 

جونم برات بگه كه من روز جمعه 25 شهريور سال 90 براي شما جشن سيسموني گرفتم...من و بابايي و مامان زهرا كلي برنامه ريزي كرديم(البته برنامه ريزي از من و كار از اونا بود!! دستشون درد نكنه كه خيليييييييييي خستشون كردم)

 

وسايلتو چيديم....دايي جونا مخصوصا دايي عليرضا خونمونو با بادكنكهاي خوشگل تزئين كردن....من و بابايي هم رفتيم و يه كيك خوشگل برات سفارش داديم...مامان زهرا هم سالاد اولويه خيلي خوشمزه براي پذيرايي از 

مهمونا درست كرد....


 

حدود 2:30 بود كه زن عمو عبدالله و اعظم عمه رسيدن خونه ما و 

مهموني با ورود اولين مهمونا شروع شد

زن عمو كه خيلي اكتيوه دست به كار شد و يه عالمه كمك رسوند و وقتي همه مهمونا اومدن همش هي اسفند دود ميكرد....

 

دختر دايي سپيده هم يه سي دي آهنگ شاد و قشنگ آورده بود براي جشنمون(دستش درد نكنه)

 

ني ني هايي كه تو جشن بودن از كوچيك به بزرگ امير علي 10 ماهه نوه خاله فاطمه... فاطمه كوچولو دختر عمه مريم

يه ساله ...سماي نازنين و فاطمه نازنين نوه هاي خاله فاطمه...



 

خيلي خوش گذشت ومهمونا هم زحمت كشيده بودنو هديه آورده بودن....دستشون درد نكنههههههههههههههههه

 

خوب خبر خوب بعدي درباره دايي AMIR HOSEIN

تهران قبول شده و ديروز هم ثبت نام كرده...


 

خيلي دوستت دارم دختركم


1390/6/28

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 11:39  توسط مامان كوچولو | 
سارا در زبان انگلیسی به دو شکل sara و sarah نوشته میشود، که هیچ تفاوتی در معنی آنها وجود ندارد. ولی شکل دوم در انگلیسی آمریکایی رایج تر است.
در وصف معانی و مفاهیم این نام عزیز نتایج ارزشمندی حاصل میشود که ذکر چکیده ای از آنها خالی از لطف نیست:
گفته میشود که اسم سارا ابتدا در زبان عبری مورد استفاده قرار گرفته ،و نام همسر حضرت ابراهیم نیز بوده. البته بعضی گویند که نام وی "ساره" بوده ولی در واقع "ساره" همان "سارا" ست که در زبان عربی به دلیل عادت اعراب به استفاده از"ة" در انتهای نامهای دخترانه اینگونه تلفظ میگشته. و در این زبان به معنای "جاری و روان" است.
در زبان فارسی سارا به معنای زلال، پاک ،بی قل و غش است. و گاه شعرا در اشعار قدیمی فارسی، برای تأکید بر خالص و ناب بودن زر از این واژه یاری می جستند.
مثلا
در زبان کردی سارا به معنی "دشت و دمن" است و به کار می رود.
سارا در زبان انگلیسی سه معنای مختلف دارد.
مترادف با واژه های Excellent به معنی بسیار خوب و Pureبه معنی پاک ،عفیف و پاکیزه، معصوم وبی گناه؛ خالص، ناب و بی غش است،(که در معنی اخیر با زبان فارسی مشترک است) و همچنین pransses به معنی پرنسس یا شاهزاده خانم.
و به نقل از P30world.com راجع به ریشه نام سارا:
شماری واژه و نام در زبانهای هنداورپایی(آریایی) همسان هستند و دارای ریشه ی آریایی. به سخن دیگر نمیتوان مشخص کرد که این وازه فرنسوی یا آلمانی یا پارسی یا کردی یا هندی یا ... هست. چرا که این واژه به همان ریشه ی مشترک این زبانها بازمیگردد.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:39  توسط مامان كوچولو | 
ساراي عزيزم..دختر نازم....رو فرش دلم اسم تو حك شده ...


جمعه  اين هفته يعني 4 شهريور سال 90 به اتفاق مامان زهرا دايي عليرضا و بابا ابوالفضل رفتيم براي خريد فرش اتاقت....

و بالاخره يه فرش خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييي خوشگل برا اتاقت خريديم كه با طرح پرده اتاقت ست هستش....من ميگم عكس سيندرلاست دايي عليرضا ميگه عكس زيباي خفته هستش..هرچي هست خيلي شيك و با كلاسه...خيلي هم گرون شد قيمتش و من در اون لحظه دلم براي مامان زهرا سوخت كه من تو اين مدت برشكسته كردمش!!


بالاخره با مامان زهرا به اين نتيجه رسيديم كه جشن سيسموني برات بگيريم...قبلش براي اينكه فاميلا به زحمت نيوفتن خواستم نگيرم..اما همه به مامان زهرا ميگن ... بگيرين و خوش ميگذره و اين حرفااااااااااااااااااا

دختر نانازم دوست دارم يه تزئينات جيگيلي براي اتاقت بخرم و بتركونمممممم برات

راستي پنج شنبه اين هفته تولد دختر عمه مريم(فاطمه كوچولو )‌هستش كه يك ساله ميشه...نميدونم چي براش بخرم...شايد يه پيراهن خوشگل خريدم...شايدم سكه پارسيان دادم....عمه مريم مي خواد براي فاطمه كوچولو تولد بگيره انگار....

خيلي دوستت دارم

قربون بند بند انگشتاي دست و پات برم خوشگلم

90/6/6


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 12:55  توسط مامان كوچولو | 
با ياد خدا براي ساراي عزيزم كه همه وجودم متعلق به اوست


سارا جونم شب بيست و يكم ماه رمضون امسال با مامان زهرا اينا رفتيم مسجد امام حسين براي مراسم احيا...اما من حالم خوب نبود و متاسفانه نشد كه تا آخر بشينم..به همين دليل زنگ زدم بابا ابوالفضل كه بريم خونه

ديگه بقيه مراسم احيا رو تو خونه گرفتيم...من دراز كشيده بودمو بابايي هم داشت دعاي جوشن كبير رو ميخوند...يهو ديدم دخملم شروع كرده به فعاليتهاي ورزشي و نرمشي در دل اينجانب!! سريع دست بابا ابوالفضلو گذاشتم رو دلم و همون لحظه بود كه يه لگد محكم زديو بابايي براي اولين بار تكوناتو احساس كرد و خيلي خوشحال شد...

منم خيلي خوشحال شدم كه تونستم بالاخره تكوناتو نشون بابايي بدم عزيزم


راستي وسايلتم آورديم چيديم تو اتاقت..هنوز اسباب بازيهات و وسايل تزئينيت كامل نشده خوشگلم...اونارو هم بخريم عكس ميگيرم از اتاقت و ميزارم تو وبلاگت...مامان زهرا تمام سعيشو كرد كه بهترينارو برات بخره...اميدوارم تو هم خوشت بياد ماماني

ميبوسمت شدييييييييييييد به مدت مديييييييييييييييييييد







+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 12:32  توسط مامان كوچولو | 
دخمل ناز و دوست داشتني من

عزيزم..امروز مي خوام برات اعضاي خانواده رو معرفي كنم ..البته خودت بعداً مياي و همشونو از نزديك ميبيني خانومي..


اول از همه بابا ابوالفضلت كه بهترين همسر و بهترين باباي دنياست...خيلي دوست داشتني ...پر تلاش..مهربون...و خانواده دوست ..مخصوصا من و تو رو خيلييييييي دوست داره...حتي الان كه تو دلمي..بابايي باهات حرف ميزنه و ميبوسدت...اگه من نبودم تنها كسيه كه ميتوني بهش با خيال راحت تكيه كني...و هر حرفي داشتي باهاش بزني...هر كاري ميكنه كه تو شاد و خوشبخت باشي خوشگل من



نفر بعدي خودمم(مامان سعيده)

عزيزم من تمام وجودم..تمام سلولهام متعلق به توست...همه نفسهايي كه ميكشم به ياد توست..

ازت ميخوام هميشه ياد خدا رو فراموش نكني و بدوني اولين و آخرين كسي كه ميتونه بي هيچ منتي به آدم كمك كنه فقط و فقط خداي مهربونه...بعدشم مي خوام بدوني من خيلي دوستت دارم...

من يه مامان اكتيوم كه دوتا شغل دارم هم كارمند اداره هم  دانشگاه تدريس ميكنم(البته از وقتي شما اومدي تو دلم همه كلاسهام كنسل شده خوشگلم!) طرفدار استقلال زنان و پيشرفت علمي اونا هستم و اميدوارم دختري تربيت كنم كه اثر گذار باشه در جامعه و مثل زنهاي عوام كه كل عمرشونرو در آشپزخونه ميگذرونن نباشي و يه آدمي با سطح علمي و اجتماعي و فرهنگي بالا باشي...يه زن نمونه(ايشالله....)


خوب حالا ميرسيم به معرفي بقيه اعضاي عزيز و محترم خانوادمون

خانواده بابا ابوالفضل

عزيز جون و بابا علي اكبر كه مامان و باباي بابا ابوالفضل عزيز هستن و خيلي مهربونن..الانم رفتن دامغان

عمه مريم و عمو محسن و فاطمه كوچولو(دختر عمه)كه خيلي مهربونن..عمو محسن خيلي صداش خوبه...شب عروسي من و بابايي پشت ميكروفون يه غزل خوند...حالا بزرگ شدي فيلم عروسيمونو ديدي متوجه ميشي!!

عمه فاطمه و عمو محمد كه هنوز ني ني ندارن و خيلي ماهن...عمه فاطمه دامغان زندگي ميكنه و خيلي مهربونه..ته تقاري خونه بابا ابوالفضل هم هست..ايشالله خوشبخت بشه....

و در نهايت عمو مهدي و زن عمو سميرا و زهرا كوچولو(دختر عمو) كه يه خانواده مهربون هستن...


خانواده مامان سعيده

مامان زهرا و بابا حجت كه مامان و باباي من هستن و خيلي خيلي مهربونن..اينو گفته باشم كه خيلي دوستت دارن و بابا حجت هر موقع منو ميبينه به جاي اينكه ال منو بپرسه..ميگه دختر دخترم چطورهههههههه..اين چند ماه كه حال و روز خوبي نداشتم همش خونشون بوديم..صبحانه نهار شام!! و خيلي اذيتشون كرديم....

دايي عليرضا كه مهندس عمران هستو خيلي خيلي مهربونه..هميشه تو سخت ترين و بدترين لحظه ها به دادم رسيده...دعا كن يه دخمل خوب پيدا كنيم براش...وقتي بزرگ شدي وخدايي نكرده به مشكلي برخوردي كه نياز به مشاور داشتي و من نبودم رو دايي عليرضا ميتوني حساب كني


دايي محمد صادق مهربون و با احساسسسسسسس و پر انرژي...كه خيلي باهوشه و خدا كنه از اين لحاظ به داييت شبيه بشي عزيزم..دايي صادق مهندس برق هستش..خيلي ماهه..تورو خيلي دوست داره....هنرمند هم هست و هم صداش خوبه و هم خوب گيتار ميزنه...تو درس رياضي و فيزيك هر مشكلي داشتي از دايي صادق بپرس


و دايي امير حسين كه امسال كنكور داده و منتظر نتيجش هست....خيلي مهربونه و مهمتر اينكه خيلي آقا هستش ...من خيلي دوستش دارم مخصوصا وقتي ميبينم تو هر شرايطي كه هست نمازشو به موقع ميخونه و روزه هاشو ميگيره....اونم خيلي تورو دوست داره و همش منو نصيحت ميكنه كه دخملتو خوب تربيت كنيا...انگار خودش خيلي با تجربه هستش!!










+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 13:38  توسط مامان كوچولو | 
سلام جوجوي خوشگل من


سلام دخمل نازم


عزيزم بالاخره انتظار من و بابا ابوالفضلت به سر رسيد و 2 مرداد رفتيم براي سونو گرافي 3 بعدي سلامت جنين و تعيين جنسيت...

دل توي دلم نبود...همش ميترسيدم سونو گرافي برات ضرر داشته باشه..براي همين اول كه دراز كشيدم قبل از اينكه آقاي دكتر فرزانه سونوگرافي كنه ازش پرسيدم كه مطمئن بشم خطري جگر گوشه منو تهديد نميكنه..بابا ابوالفضل هم بي صبرانه منتظر بود كه تو رو ببينه خوشگل مامان


بالاخره انتظار به سر رسيد و خانوم خانوما رو ديديم كه نشسته و پاهاشو هم انداخته رو هم!!


قربونت برم بعد از نيم ساعت طول كشيدن سونو گرافي و چك كردن تك تك اعضا و جوارحت  توسط آقا دكتر و شنيدن صداي قشنگ قلبت دكتر به ما خبر داد كه نيني نازمون دخمله!! و اون تاريخ من 21 هفته بود كه تو رو همراه خودم داشتم


ماماني ناناز...امروز هفته 25 هستش كه دارم وبلاگتو به روز ميكنم..و الان اداره هستمو ..خيلي خسته ام...


الان ماه رمضون رسيده و من معاف از روزه ام..اما خيلي دوست دارم روزه بگيرم..صبحها پا ميشم كنار بابا ابوالفضل موقع سحري خوردنش ميشينم و تا نماز صبح بيدار ميمونم..البته شما هم با تكونايي كه تو دل من ميخوري اعلام ميكني كه بيداري پا به پاي مامان و بابا


بابايي خيلي دوستت داره و هر موقع عكسي كه موقع سونو دكتر از تو به ما داده رو نيگاه ميكنه قربون صدقت ميره ..حسابيييييييييييييي

ديشب خيلي دخمل شيطوني شده بوديو همچين ماماني رو لگد ميزدي كه نميتونستم بخوابم...


راستي ناناش من..هستي من...مامان زهرا و بابا حجت برات كلي وسيله هاي خوشگل موشگل خريدنننننننننننننن كه امروز قراره بيارن و تو اتاقت بچينيم

البته خونه الانمون خيلي كوچولو هستش و بابا ابوالفضل براي اينكه براي وسايل شما كه ماشالله خيلي هم زياده جا باز بشه كلي كمك كرد و بخشي از وسايل خودمو انتقال دادم خونه مامان زهرا كه جا براي وسايل دخمل نازم باز بشه

و خبر ديگه اينكه نتيجه كنكور دايي اميرحسين اومده..براش دعا كن تهران يه رشته خوب قبول بشه

باز ميامو برات مينويسم عزيز دلم..ساعت كاري تمومه و بابايي اومده دنبالم

امروز 90/5/22 بود







+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 14:17  توسط مامان كوچولو | 
سلام

امروز چهارشنبه يازدهم خرداد سال 90 هستش

و ميوه دل من الان 14 هفته و دو روزشه..قربونش برم من

ديروز خيلي حالم بد بود...به خاطر تغييراتي كه داره تو بدنم ايجاد ميشه كلي دل درد و دل پيچه داشتم مادر..وضعيتم خيلي وخيم شد..در حدي كه دستگاه گوارشم خونريزي كرد و من مجبور شدم داروهاي رقيق كننده خونم رو قطع كنم... به هر حال به دست آوردن هر چيزي سختي داره و من براي مادر بودن و داشتن تو هر سختي رو به جونم ميخرم....فقط تو خوب و سالم باش


ماماني دعا كن حالم زودتر خوب بشه..ميدوني كه عاشقتممممممممممم


از فردا به مدت 4 روز اداره تعطيله و من حسابي مي خوام استراحت كنم

پس فردا هم مامان و باباي، بابا ابوالفضلت..با عمه فاطمه و عمه مريم مي خوان برن مكه..زيارت خونه خدا

اينم آخرين اتفاقهايي كه تا الان افتاده عزيزم

خيلي دوستت دارم...مراقب خودت باش و سفت بچسب به دل ماماني




+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 10:41  توسط مامان كوچولو | 
لالا، لالا، گل پونه، گدا اومد در خونه، نونش دادیم بدش اومد، خودش رفت و سگش اومد

لالا، لالا، گلم باشی، تو درمون دلم باشی، بمونی مونسم باشی، بخوابی از سرم واشی


لالا، لالا، گل خشخاش، بابات رفته خدا همراش، لالا، لالا، گل فندق، ننه ات اومد سر صندوق


لالا، لالا، گل پسته، بابات رفته کمر بسته، لالا، لالا، گل زیره، چرا خوابت نمی گیره؟


که مادر قربونت میره

گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی لا







+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:54  توسط مامان كوچولو |